boys and girls lashkari

 

افسانه های بیدل قصه گو

                     خلاصه ای از   قلب پشمالوی جادوگر

روزی روزگاری ،جادوگر جوان و خوش قیافه ،ثروتمند و با استعدادی بود که به این نتیجه رسید که وقتی دوستانش عاشق می شوند روز به روز احمق تر می شوند.جادوگر جوان تصمیم گرفت هیچ گاه قربانی چنین ضعفی نشود،و برای کسب این مصونیت از جادوی سیاه استفاده کرد.خانواده ی جادوگر که از راز او خبر نداشتند انزوا و سردی اورا مسخره می کردند و می گفتند:(به موقعش همه چیز عوض می شود.)

اما دل جادوگر جوان دست نخورده باقی ماند.با اینکه دختران بسیاری شیفته ی ظاهرمغرور او شدند ولی نتوانستند دلش را بدست آورند.

اولین شور جوانی رنگ باخت،و همسن و سال های جادوگر کم کم ازدواج می کردند و بچه دار می شدند.

باگذشت زمان پدر و مادر جادوگر از دنیا رفتند.پسرشان نه تنها به سوگ آن ها ننشست بلکه احساس خوشبختی می کرد.اکنون او به تنهایی در کاخش حکمفرمانی می کردو اطمینان داشت کسانی که خلوت آرام و باشکوهش را مشاهده می کنند نسبت به او حسادت می ورزند.اما وقتی یک روز به طور تصادفی شنیدیکی از خدمتکارانش می گوید که چرا مردی که این همه ثروت وقدرت دارد قادر نیست هیچ زنی را جذب خود کند؟این کلمات خدشه ی بزرگی به غرور جادوگر شنونده وارد کردند،فورا تصمیم گرفت ازدواج کند و همسرش را خوشبخت ترین زن کند.درست فردای همان روز ،زنی برای دیدار با خویشاوندانش به همسایگی آن آمد که تمام آرزو هایش را بر آورده می کرد.او ساحره ای بسیار زیبا بود چنان چه قلب هر مردی را می ربود جز قلب یک نفر.جادوگر هیچ احساسی نکرد.بااین حال او همان زنی بود که دنبالش می گشت پس شروع به کشف عشق کرد.همه با دیدن رفتار جوان شگفت زده شدند.خود دختر هم مجذوب جادوگر شده بود.خویشاوندانشان آن دو را مناسب یکدیگر میدانستند.و برای گسترش این رابطه ضیافتی با حضور دختر ساحره و جادوگر برگزار کردند.میز پر از خوراکی های مختلف بود. دختر جوان کنار جادوگرنشست جادوگر با صدای آهسته ای کلمات نرمی را به کار می برد که از اشعار ربوده بود بی آن که معنای حقیقی آن ها را بداند.جادوگر، دختر را به بیرون از جشن هدایت کرد و به دخمه ی قفل شده ای برد.آن جا در یک جعبه ی جادویی بلوری،قلب تپنده ی جادوگر بود.دختر با دیدن قلب چروکیده وبا مو های بلند به گریه وگفت:وای چی کار کردی؟خواهش می کنم اونو برگردون سرجاش.

جادوگر سینه اش را شکافت و قلب را سر جایش گذاشت.دختر گفت :حالا دیگه خوب شدی و عشق واقعیرو درک می کنی.

واورا در آغوش گرفت.بوی عطر موهای دختر قلب تازه بیدار شده ی جادوگر را مانند چندین نیزه سوراخ کرد.چند ساعت بعد جسد بی جان دختر را که سینه اش شکافته بود وبدون قلب بود پیدا کردند.وجادوگر در حالی که خنجر خونینی در دستش بود بالای پیکر بی جان دختر ایستاد وآن را در سینه اش فرو کردو در حالی که در هر دستش قلب بود فاتحانه زانو زد و پخش زمین شد.

به نظر من داستان مضخرفی بود با اینکه خودم یکی از طرفدارای پروپا قرص هری پاتر وجی.کی. رولینگم.



           
دو شنبه 9 بهمن 1391برچسب:, :: 23:47
niloofar

صفحه قبل 1 صفحه بعد

درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان boys and girls lashkari و آدرس lashkaris.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 36
بازدید دیروز : 8
بازدید هفته : 96
بازدید ماه : 93
بازدید کل : 198281
تعداد مطالب : 12
تعداد نظرات : 18
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


Click once on "Move Menu" to pick
it up and Double Click to drop





lightbox gallery


lightbox gallery


lightbox gallery START OF Drop Down DHTML --> Click Here To Navigate
or Close Window
or Go to webloger.5u.com (Using a Link)